برف

قبلاها تمام سال لحظه شماری می کردم که اولین برف بیاید و جمع بشیم و بریم از بالای کوچه سر بخوریم بیاییم پایین.

حالا فقط فکرش را می کنم. یادش می افتم و دلم لک می زند برای آن موقع ها.

بزرگ شدیم لابد. حالا حتی اگر بخواهیم هم فلان همسایه که سربازی است و آن یکی هم شهرستان درس می خواند. خواهرم که رفته جزیره ی بزرگ تر از جزیره ی خودم و من و آن یکی که هنوز اینجاییم صبح بدو بدو می رویم و آخر شب مثل جنازه برمیگردیم.

حالا برف که میاد بیشتر فکر می کنم حالا چطوری شب برگردم خانه تا کی بریم بازی کنیم.

خواهرزاده کوچولو هم که نیست که ببرمش اولین برف زندگی ش رو با خاله ش تجربه کند که تا ابد بهش بنازم.

اما هنوز دلم قدم زدن توی برف می خواهد. دو نفری. که اگه لیز خوردم طرف بگیردم و بعد بخندیم به من . مثل آن روز توی پارک جمشیدیه که لیز خوردم و افتادم توی آب یخ و تا مدتها می خندیدیم بهش. به م.

فکر کنم پیر شدیم دیگر.

/ 2 نظر / 19 بازدید
عماد

سلام...وب زيبايي داريد نوشته خوب و خواندني هستند فرصت نشد مطالب قديمي تون بخونم باشه سر فرصت....وقت کردين به وب منم يه سري بزنيد/ موفق و سلامت باشيد

عماد

با اجازه لينک تون کردم/