کابوس

در واحد زمان، صفر معنا ندارد. به همان نسبت از صفر شروع کردن جز بهانه ای نیست برای رها شدن از باری که گذشته و ترس از تکرارش روی دوشمان ولو کرده. 

حق داریم. ترس دارد تکرار اشتباهاتی که ما را می سازند. اما مزخرف بودن قضیه این است که حتی اگر دچار آلزایمر شویم، اگر به زور یک سرنگ برداریم و یک دارویی تزریق کنیم به مغزمان که خودمان را ریفرش کنیم هم، پایش که بیفتد همان کارها را دوباره تکرار می کنیم.

و دوباره. و دوباره.

انگاری که توی یک تونلی هستیم که سر و ته ش یک اتفاق می افتد. اصلا اگر سر و تَهی داشته باشد. در هر نقطه ای از زمان، اگر محبور به انتخاب باشیم، انتخاب هایمان مو نمیزند با قبلی.

*

چنان همه چشم دوخته اند به دهان من که انگار قِ قبول از دهانم در نیامده دنیا گلستان می شود.

من هی تصمیم می گیرم و هی زیرش می زنم و هی می گویم شاید این بار فرق کند با قبل. اما صفری وجود ندارد. دست هیچ کداممان یک برگه خالی نمی دهند که زندگی مان را از نو بنویسیم. 

تکرار دست نیافتن به تمام چیزهایی که قبلا به شان دست پیدا نکرده بودیم خسته کننده و اعصاب خرد کن است. 

برای همین من نه می گویم قبول نیست و نه هست. آخر های شب هی مرور می کنم با خودم و بعد ..... هیچ. می گذارم همه چیز روی پا در هوایی من بچرخد. 

نه. مقیاس زمان صفر ندارد. همه چیز یک بار سنگین نامرئی است که ما تمام زندگی مان به دوش می کشیم. 

*

مرده را که سیخونک کنی همین می شود.

/ 0 نظر / 20 بازدید