بپریم؟

نه! من هیچ وقت بند نمی شدم یک جا. برعکس طبیعت آرام و صلح طلبم هیچ
وقت خواهان یک جا ماندن نبودم. همیشه می خواستم بپرم،کشف کنم.

برای همین از وقتی فهمیدم می توانم شروع کردم به پریدن. دوباره
ودوباره و دوباره.

این دفعه نوبت نیمکره ی جنوبی است. جزیره ی بزرگ استرالیا.

می دانم که گفتی برنگردم. می دانم که گفتی اشتباه بار پیش را تکرار
نکنم. که خب .... دلیلی هست که برگردی به خاطرش. ... یا کسی؟

این همه آدم را امروز بغل کردم و خندیدیم با هم که حالا بقیه ی جمعه
های امسال را بدون من می روند و کیک پنیر می خورند و کلی آرزوهای خوب ریختند توی
چمدانم و .... اما بهترین، و بدترین تازه!! چیزی که دیدم وقتی بود که شاگردم بغلم
کرد و زد زیر گریه که من دوست ندارم کس دیگه ای معلمم باشد.

چرا؟ مرا یاد خودم انداخت. یاد سادگی آن روزهای دوست داشتنی ام. یاد
روزهایی که دیگر انگار مال من نیستند اصلا.

نه. معلوم است که من دیگر خیلی قوی تر از اینها شده ام. معلوم است که
قول داده ام به جای همه ی آنها که این همه آرزوی قشنگ ریختند توی چمدانم بروم و
"بترکانم!!" اما برمیگردم. همان کسی که رفتم برخواهم گشت. حتی اگر امروز
ساعتها وقتی صرف کردی که آخر سرش بگویی تو برای این جماعت زیادی خوبی و هیچ وقت هم
نمی توانی خودت را عوض کنی. حداقل برو جایی که مجبورت کنند خوب نباشی.

نه. من برمیگردم. برخلاف تمام غرهایی که زده ام. تمام بدی هایی که دو
برابر دیده ام ... تمام نامردی هایی که پشت سر هم زمین زدنم، من برمی گردم چون
اینجا سرزمین من است.

من همین جا خلاصه می شوم. فقط همین جا.

بگذار استرالیا را هم پشت سر بگذارم و بعد؟ ....

 

/ 0 نظر / 18 بازدید