چرا دشوارترين کار در جهان اين ست که پرنده اي را متقاعد کني آزاد است؟
 

i can't make you love me if you dont! ....

۱۳٩٠/۱٠/٢٧

دلم برایت تنگ شده است. این جمله عجیب ترین چیزی است که می توانی بشنوی. اینکه حتی یادم می آید چه کسی هستی حتی از آن هم عجیب تر است.

بود! عجیب تر بود اگر مثال بهتری پیدا می کردم تا دوست تازه پیدا کرده ی بسیار بسیار دوست داشتنی ام را آرام کنم.

نه! دلم برای رویاهای ساده و شیرین آن زمان هایم تنگ شده است فقط.

این دنیا تلخ است و زهرآلود.

همین!

 

۱۳٩٠/٩/۸

اینها هیچ ربطی به هیچی نداره.

اینها منم.

این منم.

تازه داشتم خوب می شدم که مثل باد رفتی ... ....

اولین همایش Tesol Persia

۱۳٩٠/۸/۱٢

 دکتر رامین اکبری ، دکتر حسین فرهادی ، دکتر رضا غفارسمرProfessor Ambigapathy Pandia,
Professor Anne Burns, Professor Nina Spada

اولین همایش بین المللی زبان شناسی در تاریخ 31 اکتبر و اول نوامبر در سالن همایش های برج میلاد برگزار شد. این همایش با حضور بزرگان زبان شناسی ایران و چندین مهمان بین المللی – و ما الیته – و با همکاری Tesol Persia  و موسسه زبان سفیر و برای عموم برگزار شد.

زینت ( کارشناس)  من   ماکدا ( همکار)   الهه (مدیر) غزل( همکار)  به خدا موقع ناهار بود!

 

به صورت خیلی غیر ادیبانه: به قول آقای دکتر اکبری خب ما که کنفرانس ندیده نیستیم که! اما به ما خوش گذشت. علاوه براینکه 2 روز از زیر کار در رفتیم یک جورهایی همه مان جایگاهمان را در اجتماع دیدیم. علاوه بر اینکه وقتی Anne  داشت از زندگی اش که به طور تصادفی در جزیره و به صورت تصادفی تر در بیرمنگام هست حرف می زد این حس نوستالژیک مزخرفی که مدتها بود داشتم جلویش را می گرفتم کلا گردنم را گرفته بود و ول نمی کرد هی!

 

یک چیزهایی باید تغییر کند! شاید این بزرگترین درس این همایش بود.

venice of the north

۱۳٩٠/٦/٢٤

دارم می روم جایی که ونیزِ شمال نام دارد.

تنها نیستم. تازگی دوستی ها را خوب تجربه می کنم.

دوستی های خوبی را.

oh Leningrad .... 

wall of shame!!!

۱۳٩٠/٤/۱۱

مردک به عنوان عذرخواهی و توضیح اینکه چرا جمع کثیری را گذاشته سر کار و چاپیده در حد غیر قابل باور و اینها یک نامه نوشته به زبان انگلیسی که محض رضای خدا ویرایش هم نشده که خداقل دلمان را خوش کنیم که آقای مدیرعامل مارا دوست دارد!

نامه ی عذرخواهی اش از صد تا ناسزا هم بدتر است. یعنی از همان خط اولش نوشته که همین است که هست و می خواهید بخواهید و نمی خواهید هم باید بخواهید.

دارم می زنم توی خط خستگی. دوباره. یعنی دورویی بین دوستانمان دارد بیداد می کند و این چقدر آزارم می دهد. نامه ی مردک را هم گذاشته ام جلویم که هر وقت آمدم دل ببندم یادم بیفتد مدیرعاملم نظیر ندارد در دنیا!

اگر فرار نبود برمی گشتم. اگر فرار نبود برمی گشتم و فراموش می کردم که چه بلاهایی سر هم آورده ایم.

دوباره از اول شروع می کردم.

لعنت به این زندگی. اولی وجود ندارد!

this is the way it ends .....

۱۳٩٠/۳/٢٧

وقتی بنشینیم و فکر کنیم که من و ب. دقیقا چه شباهت هایی با هم داریم .... قضیه تا حدودی دردناک می شود. آن وقت هی می گویی من چرا انقدر خرافاتی هستم؟ دیگر چه طوری می توانم تعبیرش کنم؟ کدام علم به کمکم می آید؟

آخرین باری که من ب. را دیدم 15 سال پیش بود حداقل. نه؟ آخرین اخباری که دارم ازش هم برمی گردد به عکس هایی که تک و توک تویشان است و به همان اندازه که برایم غریبه ست چیزی هر بار توی وجودم دلش می خواهد که بیشتر بشناسدش.

یعنی قرار است ده سال دیگر همه در مورد من همان رفتاری را داشته باشند که حالا در مورد ب. دارند؟ می دانی دلم می خواست چه کار کنم؟ دلم می خواست زنگ بزنم به ش و بگویم که چه حسی دارم. بگویم که از این شباهت می ترسم. بگویم که چقدر می ترسم وقتی یکی دهان باز می کند که ب. امروز .....

و بگویم که دوستش دارم! بگویم که همانقدر که من می خواهم مطمئن باشم که حداقل یکی در این دنیا مرا دوست دارد، این شباهت ما حکم می کند که تو هم همین را می خواهی.

لعنت به کسی که این ضرب المثل ها را باب کرد. می دانی چقدر می ترساندم؟

کیش

۱۳٩٠/۳/۱۸

کیش را دوست دارم. همه جایش را. همه نخل هایش را. همه وقتش را. همه آدم هایش را.

همه ی همسفرهایم را.

این دو تا جزغله را هم که خب اصلا حرفی تویش نیست.

کارهای ابلهانه ای که کردیم ما نبودیم احتمالا. ما نبودیم که توی طلوع آفتاب با لباس شیرجه زدیم توی آب و بعد پیاده آمدیم تا هتل چون کسی سوارمان نمی کرد. ما نبودیم که از لیدر تورمان خواستیم ما را به یک دست بیلیارد و مشروب دعوت کند و ما نبودیم که هر نیمه شبی 3 ساعت دوچرخه سواری کردیم و یک بارش وقتی خواستیم پولش را بپردازیم فهمیدیم پول نداریم کلا! یا بعد از دیدن قلعه ی جن ها تا صبح توی یک تخت نشستیم و غیبت کردیم تا هوا روشن بشود و ما نبودیم که .... خیلی چیزهای دیگر.

کیش را دوست دارم. یک روزی از این شهر پر خاطره خواهم کند و خواهم رفت.

*

عکس: من، ساغر و هدیه

collateral damage

۱۳٩٠/٢/۱٠

در زبان انگلیسی لغت collateral damage به معنی افرادی است که ناخواسته و برای رسیدن به اهداف برتر قربانی می شوند.

مشتریان بانک در هنگام سرقت مسلحانه!

مردم کوچه و خیابان هنگام کشورگشایی های حکومتهای مختلف!

بچه های طلاق!

من!

اینها پس لرزه های قیل و قال های سال 89 است فقط!

۱۳٩٠/۱/۱٠

توی روزهای مهربانی هفت سال پیشش برایم نوشته بود شاید باید به این تفاوت دنیاهامان فکر کنم.

ما برای سنمان زیادی می فهمیدیم نه؟

90

۱۳۸٩/۱٢/٢٩

باید بگذاریم هر کسی دقیقا همانطور که می خواهد نوروز را جشن بگیرد.

-- یا نگیرد حتی.

که هر شب هرم دستاتو به آغوشم بدهکاری...

۱۳۸٩/۱٢/٢۱

به الهه اس ام اس زدم که یک کتاب پیدا کرده ام در مورد کینگ آرتور که توی قرن ١۵ نوشته شده. که نزدیک ترین کتاب به حقیقتهای تاریخی ایه که شاید اون زمان وجود داشته. جواب می ده که من باید برای تو یک سرگرمی دیگه پیدا کنم. بحث می کنیم با هم و آخر سر من می گم عشق به یک اسطوره تنها چیزیه که به من آسیبی نمی زنه.

bradley james - actor.prince arthur. merlin series

علاقه ی من به این اسطوره ی انگلیسی تنها چیزی که نداره ربط به تمام بازیگران خوش قیافه ایه که نقشش را در فیلم های مختلف بازی کرده اند.

و نه البته ربط به اینکه دلتنگ جزیره باشم. نه.

دنیای من این روزها چنان سیاه و سیاه است که تنها اسطوره های نیمچه واقعی می توانند نقطه های سفید تویش باشند. داستان نبردهای پادشاهی که در غرب نیمه وحشی به معیارهای انسانی پایدار بود و در عین حال غرورش را هم حاضر نبود زیر پا بگذارد. داستان شاید غیر واقعی عشق تعریف نشده ی بین یک پرنس و خدمتکارش ... اینها دلم رو آرام می کنه هراز گاهی. باورهایم را برایم یادآوری می کند. وگرنه که پسرهای خوشگل مو طلایی انگلیسی هیچ گاه برای من جذابیت چندانی نداشته اند.

+

دلم برای ح. تنگ شده. هر چند وقت یک بار یاد تمام خاطراتمان می افتم. خاطرات کوتاهمان. و عین هر بار عاشقش می شوم دوباره. اما نه مثل اون موقع ها. بعضی وقتها فکر می کنم اگر می تونست که باشه الان کلی یادم می داد که چطور از پس همه چیز بر بیام.

دلم می خواهدش. دلم بدجور می خواهدش.

+

اون که اسمش را گذاشتیم pooh یه نشونه بود. یادت که هست؟ یه نشونه که من نخواستمش. به هر دلیلی و به هر بی عقلی، من نخواستمش و به هر حال چون نشونه بود قبولش کردم و بعد که خواستمش دیگر نبود. اینطور باید یاشه؟

من همیشه فکر می کردم نشونه ها نشونه هستند به خاطر موندنی بودنشون.

+

لعنت! کارمون تموم شد امروز. همه خوشحال بودن. من نبودم. نمی دونم این یک ماه رو توی خونه چی کار کنم. نمی دونم چطور عید رو جشن بگیرم.

توی این سیاه سیاه، اصلا نمی خوام عید برسه. ترس دارم.

شاید یه جور phobia باشه. یه بیماری.

+

این روزها حتی دلم برای پسرک کلوچه ای هم تنگ شده. انقدر که جرات نمی کنم برم وبلاگش را براش درست کنم با اینکه قول داده م.

دلم برای تک تک سهم های توی زندگی ام تنگ شده. می فهمی؟ برای تک تکشون.

+

هر شب این اهنگ فیلم red رو می گذارم هی تکرار کنه و گریه می کنم بلکه در یه مرحله ای بالاخره تعداد اشک هام تموم بشه و من خلاص بشم.

+

باورت می شه نمی دونم چرا انقدر غمگینم؟ باورت می شه بی دلیل باشه؟ باورت می شه از خستگی باشه؟

+

دلم برای ح. بیشتر از همه تنگ شده.  

grief ...

۱۳۸٩/۱٢/٥

تنها مرگ نیست که ما باید عزادارش باشیم. زندگی هم هست. فقدان. و تغییر هم. و زمانی که فکر می کنیم چرا گاهی تا این اندازه باید آزارمان دهد، تا این حد باید دردناک باشد، چیزی که باید به خاطر داشته باشیم این است که اوضاع می تواند تغییر کند. و اینطور است که زندگی می کنید. زمانی که آنقدر دردناک است که نمی توانید نفس بکشید، با این فکر زنده می مانید. با به یاد آوردن این که روزی، هر طور که شد، حتی غیر ممکن هم که باشد، دیگر چنین حسی به شما دست نخواهد داد، اینقدر درد نخواهد داشت.

عزا در زمان خاص خودش برای هر کسی جلوه می کند. بنابراین بهترین کاری که می توانیم بکنیم، بهترین کاری که هر کسی می تواند بکند این است که صادق باشیم. بدترین چیز، بدترین قسمت عزا، این است که نمی توانید کنترلش کنید. بهترین کاری که می توانیم انجام دهیم این است که به خودمان اجازه دهیم هر زمان که آمد احساس و هر وقت توانستیم رهایش کنیم. بدترین قسمت آن این است که درست در همان لحظه که فکر می کنید آن را پشت سر گذاشته اید، دوباره از اول سر می گیرد. و همیشه، هربار، نفس شما را می برد.

عزاداری پنج مرحله دارد که برای هر کسی به صورت های متفاوت جلوه می کند اما همیشه پنج مرحله است. انکار، خشم، معامله، افسردگی و در نهایت پذیرش.

--

greys anatomy

بیست و هفت

۱۳۸٩/۱۱/۱

همه ی ما!

اصلا کی گفته که دوستان آدم نمی توانند دومین خانواده اش باشند؟

امشب یکی از بهترین شب های تولدم بود. به کمک تمام این ه که توی این عکس هستند، امشب را هیچ وقت فراموش نمی کنم.

من آرزویی ندارم. آرزویی که بخواهم فقط یک سال وقت داشته باشد ندارم.

عکس:‌سولماز، مرجان، الهه، فریبا، هدیه، غزاله، پریسا، من و مامان

come back when you can ...

۱۳۸٩/٩/٢٤

هر ثانیه از هر ساعتِ هر روز مال تو است هنوز.

.... مال توام هنوز.

اما دیگر درد ندارد. نمی دانم چطوری!

همین را می خواستی نه؟ حالا با هم افتخار کنیم به من؟

نقل قول محبوب این ماه من:

۱۳۸٩/٩/۳

"من تمام این احساسات رو برمی دارم، این دیوانگی، خستگی مفرط، ناامیدی، آرزوی اینکه اونو با اتومبیلم زیر بگیرم، ... همه رو برمی دارم، می چپونم توی شکمم، تا جایی که امکان داره و بعد یک کم غذا رویش می ریزم!"

از سریال private practice

 

۱۳۸٩/۸/٢٧

سعید می گفت دکتر گفته سرطان ژنی است.

ما خانواده ی پر ژنی داریم. از هر نوعش که بخواهید!

__

باورت می شود نمی ترسم؟

من هم!

همین روزها ...

۱۳۸٩/۸/۱۳

نمی دانم این روزها کجا دارند می روند. از وقتی شروع به کار جدیدم کرده ام ( که البته خیلی هم جدید نیست دیگر) خیلی چیزها برایم عوض شده. دوستان خیلی زیادی پیدا کرده ام که خوشحالم می کنند، نگرانم می شوند و مهم تر از همه دوستم دارند. دارم جا می افتم. دارم در زندگی جا می افتم. جاگیر می شوم. چه کسی می داند؟ شاید همین روزها همین وسط ها خودم را هم پیدا کردم نه؟

همین باعث می شود یادم بیفتد یک جای دیگر هم بود که همین حس را داشتم. دفتر خیابان مهناز. آن روزها که یک خانواده بودیم. یک خانواده ی بزرگ. آن روزها که یواشکی عشق می ورزیدم به تو. ... و تو تمام مدت می دانستی. بعضی وقتها یادم می افتد به روزهایی مثل همین موقع پارسال، که تو بودی، الهام بود. (آخرین روزی که الهام بود) علیرضا را هم یک جورهایی داشتیم هنوز. که می خواستیم با هم یک شرکت بزنیم. که فکر می کردم تنها راه نگه داشتنت همین است و تو گفته بودی به همین دلیل حاضر نیستی. که ما همین طوری هم می توانیم دوست باشیم. که من همینطوری هم تو را داشتم. ... پارسال همین موقع که اولین بار توی خیابان دستم را گرفتی و گفتی سرد است یا دلیل دیگری دارد که دستت می لرزد؟ .....

بله! هستند زمان هایی که یادم می افتد. خیلی چیزها عوض شده حالا. من عوض شده ام. بهتر شده ام به قول تو. رام شده ام به قول خودم. دارم زندگی می کنم.

برای تو دارم زندگی می کنم.

اما سخت است. عزیزم، به خدا سخت است. قول داده ام اما گاهی ... فقط گاهی دیگر نمی شود. و به خدا همان گاهی ها بس است برای یک عمر آدم. بس است برای تاوانی که تو به جای من پس می دهی و بی قراری هایم که قابل چشم پوشی نیستند. از نظر تو مدتهاست که بی قراری های من قابل چشم پوشی نیستند. و من نمی خواهم ناامیدت کنم. چطور می توانم؟

پارسال،روزی مثل همین امروز، این موقع من تمام رازهای زندگی ام را به تو گفته بودم و تو با متانت کامل گوش داده بودی. بعد از تمام روزهای دوستی و همکاری و لاس زدن های مضحک از سر اجبار، روز من و تو بود. فقط من و تو.

.

.

خسته ام. می توانی ببینی نه؟ تمام فکرم شده ابنکه نکند دلیل داشت که گفتی مثل باد می مانی؟ نکند وقتش رسیده باشد؟

 

you're beautiful in every little piece love ....

۱۳۸٩/٧/٢٧

من می دانم.

من تمام لبخندهایش را می شناسم.

تمام حسِ دیگر دوستی اش را آشنایم.

همه ی لحن کلماتش را می دانم.

و همه ی جزئیات تمام و کمال صورتش را از برم.

.

.

و باز هر بار شگفت زده ام می کند.

Stay beautiful...

۱۳۸٩/٧/۱۳

بزرگ شده ایم. همه مان. از 13 مهر پارسال تا 13 مهر امسال همه مان بزرگ شده ایم.

و من به خاطر تو بوده که قد کشیده ام.

تولدت مبارک.

مخاطب خاص دارد!

۱۳۸٩/٥/۳٠

ببین! ما که این حرف ها را نداریم با هم. اما خب شد دیگر!!

من تن هام! و تو این را خوب می دانی. می دانی توی این چند ماهه چند نفر از زندگی ام رفته اند. درست که تقریبا هیچ کدامشان ترکم نکرده اند و فقط رفته اند کمی دور ... اما خب، تعدادشان انقدر زیاد بوده که بریده ام تنهایی.

تو می دانی .... خواهرکم، برادرم، بهترین دوستم، معشوقم، دوست دوران کودکی ام... تو می دانی چه کسانی رفته اند. ... که چقدر دورند ...

می خواستم بگویم .... تو نرو!

تو بمان همین نزدیکی ها خواهشا!!

 
آرشیو

feed

ترانه آزادي اثر کريس دي برگ